آن شب به سنگر ما آمده بود تا شب را در سنگر بگذراند ولی ما او را نمی شناختیم. هنگام خواب گفتیم: « پتو نداریم!» او گفت: « ایرادی ندارد. » یک برزنت زیر خود انداخت و خوابید.
صبح وقت نماز فرمانده گردانمان آمد و گفت: « برادر خرازی شما جلو بایستید. » و ما آنوقت تازه او را شناختیم.
منبع : وبلاگ لبخند های خاکی کتاب مجموعه خاطرات شهید حسین خرازی
برای عضویت در سامانه پیام کوتاه هیئت مشخصات خود را به همراه عدد 313 به شماره پیامک زیر ارسال نمائید 300099000661
با عضویت در این سامانه از اخبار و برنامه های این هیئت مطلع شوید .